سلامي نه چندان گرم به همه
امروز روز بزرگداشت حافظ عزيز هست، حافظي كه همنشين خيلي از ماست، حافظي كه حافظه تاريخي بيشتر پدربزرگها اونو در ذهن و ياد داره، حافظي كه فالش آرامشبخش و يادش دلنشينه، همون حافظي كه وقتي چند شب پيش بعد مدتها رفتم سراغش بهم گفت :
اي غايب از نظر به خدا مي سپارمت جانم بسوختي و به دل دوست دارمت...
امروزم كه روز بزرگداشتش هست . اين روز و به همه دوستداران حافظ تبريك ميگم . و يك غزل بسيار قديمي
در من صدات حاصل مصدر نمی شود
می دانم این غزل به تو منجر نمی شود
می خواهم اینکه بگذرم از چشمهای تو
از پشت بام ، پنجره ، از در ، نمی شود !!
این روزها شبیه خودم گیج و ساکتم
این روزها بدون تو که سر نمی شود
گفتم : قبول کن دل تائیس وار من
اینجا کسی برات سکندر نمی شود
« گر باد فتنه هر دو جهان را بهم زند »
چشمی برای زخم دلم تر نمی شود
دور از نگات روسری از این به بعد تا
صد سال بعد این سده خودسر نمی شود
این را که دست می کشی از چشمهای من
از جانب تو، قابل باور نمی شود !!!
اما بدان دومرتبه این دختر لجوج
با یک نگاه سادهی تو خر نمی شود
هر قدر هم که شعر بخوانی و ... بگذریم
اینها برام وسوسه آور نمی شود
حالا غزل درون دلم درد می کشد
آرام شاعر تو که مادر نمی شود!!!